تبليغاتX
چت مست


چت مست

گفتم منم يه وبلاگ بزنم ببينم چه جوريه!!



یكبار سازمان ملل میخواسته ببینه سازمان جاسوسی كدوم كشور قویتره.

 میاد یك خرگوش توی یه جنگل ول میكنه و به سازمانهای جاسوسی كشورا میگه برین اون خرگوشو پیدا كنین..

اولی موساد بوده میره و خرگوشو بعد از نیم ساعت پیدا میكنه میاره.. بعد نوبت سیا، میره و بعد از 45دقیقه خرگوشو پیدا میكنه میاره..

 بعد نوبت اینتلجنت سرویس انگلیس میشه میره بعد از یك ساعت میاره.. همینطوری همه كشورا میرن و خرگوشو دیر و زود پیدا میكنن.. نوبت سازمان اطلاعات و امنیت ملی ایران میشه(ساواما) میره و بعد از یك ساعت یه خرسو میارن..

 میگن بابا ما گفتیم خرگوش بیارین و شما خرس اوردین؟! ایران میگه اون خرگوشه ، برین از خودش بپرسین

 ازش میپرسن : مگه تو خرگوشی؟! با دو دستی میزنه توی سرش و داد میزنه میگه: آره من خرگوشم هفت جد و آبادم خرگوش بودن.. بخدا من خرگوشم ..!

منبع : http://www.hoseyn2711.blogfa.com/

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:18 توسط دخترك شيريني فروش| |

ســـــــــــــــــــــــلام!

کلی تنگ شده بودم!همون دلم!

از کجا بگم؟؟

۵ آبان پاشدم رفتم Tj ! چه دانشگاهی بود! خیلی آب و هواش خوب بود

راستی من تازه فهمیدم که توی غذای دانشگاهمون کافور می ریزن

می ریزن که تحریک نشیم ، ولی طبق تحقیقات من کافور روی دخترها اثرش منفیه

گفتم چرا اینقدر دخترهای دانشگاه آدمو بد نگاه می کنن!

خدا رو شکر که ما از این زهرمارهای جاسبی نمی خوریم!

دانشگاه ما 7000 نفر جمعیت داره که 6500 نفرش دخترند و 500 تا هم پسر!

با این حساب  هر کدوم از پسرهای دانشگاه می تونن 13 تا زن بگیرن!

نمی دونم چرا حرفهام تموم شده!

دلم واسه اندرزگو یه چسه شده!

چند وقت پیش صبح تو اتوبوس بودم داشتم می رفتم دانشگاه ، دیدیم در یه مرکز درمانی زده وازکتومی رایگان

گفتم یعنی اینقدر وضع خراب شده که رایگان وازکتومی می کنن؟

یه مدت بود گربه ها زیاد شده بودن عقیمشون می کردن

فک کنم جریان همینه

حرفی ندارم دیگه

دخترک شیرینی فروش

======================

راستی همه پ.ن می ذارن ، منم بذارم!

پ.ن 1 : دانشگاه ما از همه لحاظ بی بخاره ولی بساطه تجاوزش به راهه!

پ.ن 2 : ملت فنچ هم باشند باز می رن اندرزگو!

پ.ن 3 : کافور کلا چیزه خوبیه!

پ.ن 4 : این روزها همه متر می گیرن .شما چطور؟

پ.ن 5: من دارم می رم کهریزک ، کمپوت و آناناس تازه فراموش نشه! اگه تونستین خاردارشم بیارین!

پ.ن 6 :دوست پسره قیصر کلا مفیده!

پ.ن 7 : بچه های فنچ هم خوشتیپ شدن!

پ.ن 8 :این همه لشکر آمده به عشقه رهبر آمده!

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:51 توسط دخترك شيريني فروش| |

به آن مرد ابری که با بغضش آمد
در این خشکسالی که باران بگیرد

بشوید دوباره وطن دست و رویی
وضو در هوای باران بگیرد

ویکرنگی از نو بیاید به جولان
و از رنگ و نیرنگ میدان بگیرد

به آن مرد صادق که با عزمش آمد
که ایرانمان را ز دیوان بگیرد

بسوزد بساط دروغ و دغا را
و دزد و دغل را گریبان بگیرد

***

نمیخواست آن مرد عاشق که حتی
بهار انتقام از زمستان بگیرد (عزیییزم)

و میخواست این باغ پژمرده ، ایران
ز شور امیدی دگر جان بگیرد

و در "راه سبز امید" جوادش
قدم در قدم را گلستان بگیرد

چه کردند با رای سبزش خدایا
به جرمی که میخواست باران بگیرد


چه کردند با رای بشکوه مردی
که میخواست این ملک سامان بگیرد

بر آن بود تا سخت ای زندگی را
بر ای نسل سرگشته آسان بگیرد

وبیم قفس را برای همیشه
از این آهوان هراسان بگیرد

***

به آن مرد سوگند ، فرزند ایران
بمیرد مگر دیو ، ایران بگیرد

نشانی نماند به عالم ز دیوان
اگر لشگر عشق طغیان بگیرد

بشوید زمین را ز لوث پلیدان
اگر موج دریای ایمان ، بگیرد

***

همه با تو هستیم ای مرد ابری
به امید روزی که باران بگیرد

همه با تو هستیم با بغضهامان
به امید روزی که باران بگیرد

ااااه خاک بر سرم!

چقدر تو دبیرستان فاطمه راکعی رو فحش می دادم!

طفلی چه زنه فهمیده ای بود ما نمی دونستیم

اینم چند تا عکس از عشقولییییییم

دخترک شیرینی فروش

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:30 توسط دخترك شيريني فروش| |

 

آقای محمود احمدی نژاد!

 

می گویند در روزگار قدیم که دستگاههای ماشین حروفچینی فلزی بود، حروف م. و ل. در روسیه کمونیستی معمولا زودتر از سایر حروف سائیده می شد، علتش این بود که نوشتن واژه مارکسیسم لنینیسم(م.ل.) آنقدر رایج بود که دولت و نویسندگان و مخالفان از حروف م.ل. به جای واژه مارکسیسم لنینیسم استفاده می کردند و کثرت استعمال م.ل. باعث خرابی ماشین های تحریری می شد که دائما این واژه منحوس را تکرار می کردند. می گویم واژه منحوس و این ناشی از هیستری ضد چپ من نیست، چون من به سوسیال دموکراسی اعتقاد دارم و آنچه مرا به خشم می آورد، سویه دیکتاتوری لنینیستی است، نه سویه سوسیالیستی. مردم شوروی هرچه بدبختی می کشیدند از همین میم و لام بود، از آن فقر ملی که همه جا بود تا آن نکبت سازمان امنیت کمونیستی تا آن حزب لعنتی کمونیست شوروی تا آن ارتش سرخ لعنتی و به همین دلیل بود که میم و لام برای بخش وسیعی از مردم نفرت انگیز بود.

 

وقتی چهار سال قبل شروع کردم به طنزنوشتن درباره تو، دائما مجبور بودم کلمه احمدی نژاد را تکرار کنم، به همین دلیل ناخودآگاه تو را خلاصه کردم. وقتی می نوشتم ا.ن. همه می فهمیدند که منظور توئی کعبه و بتخانه بهانه است، اما در این میان برخی خرده گرفتند که چرا به او توهین می کنی؟ نوشتم کوتوله سیاسی، بعضی از دوستان خوشبین نوشتند چرا از قدش ایراد می گیری؟
بالاخره من و خوانندگان مودب به همان واژه ها قناعت کردیم و در این حد چهار سال را گذراندیم، اما حالا جالب است. همان مودب ترین ها چنان از تو خشمگین و عصبانی اند که با ا.ن. هم رضایت نمی دهند و در بهترین حالت مشنگ خطابت می کنند. سابقه ندارد این حجم صمیمانه جوک ساختن و شعارهای مفرح توهین آمیز به مثلا رئیس جمهور یک کشور که مردم در خیابان و بیابان و کوچه و داخل و خارج نثار یک مقام رسمی کنند. خودت فکر کردی که چه شده است که این ملت اینقدر از تو عصبانی و خشمگین هستند؟ فکر کرده ای چرا این مردمی که اگر یک ماشین نیروی انتظامی می دیدند، همه از ترس فرار می کردند، اینقدر عصبانی و پرانگیزه اند که حتی وقتی می دانند دستور تیر صادر شده، سه میلون نفرشان در تهران به خیابان می آیند و بعد از کشته شدن 360 نفر و زندانی شدن دو هزار نفر و کتک خوردن دهها هزار نفر از مردم کشور، حاضرند با همان انگیزه ای که در مقابل دشمنی مثل صدام حسین جنگیدند، در مقابل تو و دولت ات بایستند و تا ته دعوا بروند؟

 

می دانی چنین انرژی و انگیزه ای در ایران بی سابقه است؟ یک کودتای 28 مرداد شد، ساعت نه صبح کودتا کردند، یک روز بعد تمام شد. نه تعداد کشته ها به اندازه حالا بود، نه شعبان بی مخ ها و فاطمه اره هایی که طرفداران مصدق را می زدند، به اندازه شعبان بی مخ های تو و نیروی انتظامی و پلیس ضد شورش بودند. حتی کودتای رضا شاه هم یک روز با مقاومت روبرو نشد. صد تا را گرفتند و تمام شد. نه چنین بیرحمی کردند و نه مردم عین خیال شان بود. بگذار برایت بگویم که حتی در روز سی خرداد هم رجوی خائن وقتی فاز نظامی را اعلام کرد، هوادارانش یک هفته هم نتوانستند مقاومت کنند و اصلا قضیه یک موج عمیق اجتماعی نبود. تو چه کردی که این ملت حاضر نیست به هیچ قیمتی باور کند که چهار سال باید وجود تو را تحمل کند؟

 

آقای خامنه ای گفته بود که جنبش سبز کاریکاتور انقلاب است، به نظرم ایشان چون کسی جرات ندارد کاریکاتورشان را بکشد، مدتی است کاریکاتور ندیده، یا انقلاب را فراموش کرده یا نمی داند کاریکاتور چیست. من هر دو را خوب می شناسم، اولا که متاسفانه از مرداد 1356 که انقلابیون به سیب زمینی می گفتند ” دیب دمینی” من نوزده ساله وسط خیابان های شهر ولو بودم و درگیر انقلاب و ثانیا مهم ترین کار تحقیقی زندگی ام در مورد انقلاب ایران است. باور کن اگر این انرژی که جنبش سبز علیه تو و حامیانت دارند، در مردم انقلابی سال 1357 بود، انقلابی که دی ماه 56 جدی شده بود، تا خرداد 57 کلک شاه را کنده بود. یک سال طول کشید تا ماشین این ملت به راه افتاد و وقتی راه افتاد، دیگر راه افتاده بود. شما چه می دانید انقلاب و خشم مردم چه کوفتی است؟ نه آقای خامنه ای انقلاب دیده است، نه تو. ملت هم البته اکثرا انقلاب ندیدند، وگرنه شاید اینقدر میل به نزدیک شدن به انقلاب و انقلابیگری را نداشتند. انقلاب، حاصل نادانی رهبران یک کشور است و به علت موقع نشناسی و سهل انگاری آنان رخ می دهد. و اتفاقا تو و آقای خامنه ای و سیستم امنیتی و پلیسی تان دارید تابع النعل بالنعل همان راهی را می روید که شاه رفت.

 

انقلاب وقتی توده ای می شود که شعارش از ” زندانی سیاسی آزاد باید گردد” تبدیل می شود به ” مجتبی بمیری رهبری رو نبینی” لابد فکر می کنی این شعار دست ساز است، یعنی مثلا یک گروه روشنفکر و تحلیل گر آن را ساخته اند، نه، اصلا این طور نیست. مردم خونی شده اند. مردم فرزندشان را از دست داده اند، وگرنه شعاری مثل ” می کشم آنکه برادرم کشت” شعار جنبش سبز نیست، این یک واکنش عصبی و انقلابی است که توسط مردمی که جلوی چشم شان قتل صورت می گیرد داده می شود. محمود احمدی نژاد! تو از خط قرمز رد شدی. آقای خامنه ای و تو مسوول خون حداقل 360 نفری هستید که یا با گلوله و یا با شکنجه کشته شده اند. به همین دلیل است که می خواهم بگویم که بدانی سر گنده زیر لحاف است. و این قصه سر دراز دارد.

 

این نامه را به این امید دارم می نویسم که با جدیت بخوانی. مطمئنم می خوانی. حرفم را جدی بگیر، بیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. نامه دیگری برای مجلس و آقای لاریجانی نوشته ام، او و هاشمی هنوز یک پلی را برای خراب نشدن باقی گذاشته اند و علیرغم رفتار غیرمنطقی آقای خامنه ای خوشبختانه علی لاریجانی مجلس را و خودش را هنوز نابود نکرده است و امیدوارم حداقل برای جلوگیری از فروپاشی کامل یا انقلاب کامل که هر دو به زیان منافع ملی ماست، آن راه را برود. تو اگر عقل بخرج بدهی باید قضیه را تمام کنی و یا استعفا کنی یا در مقابل مجلس درگیر نشوی، بگذار قضیه تمام شود. این طوری می توانی یک جوری لایی رد کنی و در یک معامله آینده با گذشته جلوی ادامه خشونت را بگیری. استعفا هم کار سختی نیست، فقط تصور کن که اگر بنا باشد مردم در مقابل تو بایستند، دیوانگی بشود، یا فقط دو روز کنترل از دست برود، خاندانت برباد می رود.

 

من مطمئنم که تو آدم شجاعی نیستی، ممکن است قبلا فکر می کردی بلدی نقش پسر شجاع بابا را بازی کنی، ولی این مال وقتی بود که در دوره گذشته به آقای خاتمی گفته بودی، کاش شما هم بدون محافظ از خیابان های تهران رد می شدید و مردم را می دیدید، و وقتی انتخاب شدی، گفتی که با همان پژوی قدیمی ات سر کار خواهی رفت و از محافظ استفاده نخواهی کرد. در حالی که برای اولین بار یک رئیس جمهور در جمهوری اسلامی جرات نکرد فاصله کاخ ریاست جمهوری تا بهارستان را با وجود یکصد هزار نیروی پلیس و لباس شخصی و ضد شورش طی کند. دوستانت گفته اند که در گذشته هم هرگز نه یک بار جبهه رفته ای و نه در هیچ موقعیت خطرناکی قرار گرفتی. بزرگترین کربلایی که رفتی دانشگاه کلمبیا در نیویورک بود و بزرگترین جبهه ای که رفتی در سوئیس بود که مطمئنم به ماموران امنیتی آنها بیشتر اطمینان داشتی تا ماموران امنیتی خودت.

 

آقای احمدی نژاد!


روزی که گفتند احمدی نژاد با هلی کوپتر برای تحلیف رفته است، فهمیدم که تو دیگر حاضر نیستی خودت را در معرض خطر قرار بدهی. و اتفاقا مشکل هم از همین جا همیشه شروع می شود. افتخار بزرگ تو این بود که در منطقه سبز آمریکایی ها پیاده راه رفته ای و از تروریست ها و نیروهای آمریکایی نترسیدی، حالا پسر شجاع ما جرات ندارد در منطقه سبزی به اسم تهران با ده تا ماشین محافظ و صد هزار نیروی ضد شورش راه برود. این را بگیر و حساب چهار سال را بکن. حتما دلت را به این خوش کرده ای که این خس و خاشاک خسته می شوند و می روند و خانه می نشینند، اما، راه را اشتباه می روی. تو گربه را انداختی زیر شیروانی داغ و انتظار داری که پنجه به صورتت نکشد. در ساده ترین صورت دو هزار زندانی دست پلیس و قوه قضائیه است. تا وقتی اینها در زندان و دادگاهند، تو روی آرامش نخواهی دید، و با این صورتی که مرتضوی محاکمه می کند، فقط هشت سال دادگاه های صد نفری طول می کشد. می خواهی چه کنی؟ ول شان کنی یک مشکل داری و اگر ول شان نکنی هزار مشکل.

 

آقای احمدی نژاد!


تو یک پاسخ بزرگ را به همه ایرانیان و جهانیان بدهکاری، اگر واقعا مردم ایران تو را با 24 میلیون رای انتخاب کرده اند، دلیل این که مملکت دو ماه است حکومت نظامی است چیست؟ و چرا با گذشت دو ماه از انتخابات و کشته شدن 360 نفر و زندانی شدن قریب دو هزار نفر، هنوز اعتراض مردم ادامه دارد؟ چرا اگر واقعا انتخابات بدون تقلب برگزار شده، از میان هشت رئیس مجلس و هفت رئیس جمهور، فقط حداد عادل و آقای خامنه ای انتخابات را صحیح می دانند و سه رئیس جمهور سابق، نخست وزیر سابق و همه روسای شش مجلس گذشته انتخابات را مخدوش و دولت تو را نامشروع می دانند؟ چرا تمام خانواده رهبر سابق و بنیانگذار جمهوری اسلامی، تمام مراجع تقلید، بجز یکی از آنان، دولت دهم را نامشروع می دانند؟ اگر واقعا تو نماینده 24 میلیون ایرانی هستی، چرا یک تظاهرات آزاد برگزار نمی کنی و اجازه نمی دهی بدون حضور نیروی امنیتی و نیروی ضد شورش طرفداران تو و طرفداران میرحسین موسوی در همه کشور در دو مکان مجزا تظاهراتی در حمایت از کسی که به او رای داده اند، برگزار کنند؟ این چه ریاست جمهور 24 میلیونی است که جرات نمی کند به خیابان برود؟ اگر واقعا طرفداران تو فقط نیروهای ضدشورش و باتوم به دست ها و کلت به کمرهای لباس شخصی هستند، که با این وضع نمی توانی چهار سال حکومت کنی.

 

آقای احمدی نژاد!


حالا دیگر مردم جهان هم چهره دیگری از احمدی نژاد می شناسند، انقلابی را که می خواستی به جهان صادر کنی، با اجازه ات ما به گند کشیدیم، ایرانیانی بسیاری در سراسر جهان زندگی می کنند که تنها کلمه ای که به فارسی نوشته اند، نام میرحسین موسوی است. نسل اول و دوم و سوم مهاجرین ایرانی در سراسر جهان حالا دیگر به این افتخار می کنند که ملت ایران با شجاعت در مقابل دیکتاتوری به اسم محمود احمدی نژاد و رهبرش ایستاده اند. حالا دیگر در تمام جهان احمدی نژاد و حامیانش نه به عنوان دشمنان آمریکا و اسرائیل، بلکه به عنوان قاتلین مردم ایران شناخته می شوند. تعداد فیلمهایی که از کشتگان مظلوم ایرانی در جهان پخش شده از تصاویر بیست سال کشتگان لبنان و فلسطین هم بیشتر است. تو دیگر در هیچ کشوری که زیر سلطه نظامی و دیکتاتوری نباشد، امنیت نداری. حالا دیگر نه می توانی در نیویورک مهمانی بدهی، نه می توانی با مسلمانان هند و مالزی و اندونزی دیدار کنی، حتی آنها هم تو را به عنوان قاتل مسلمانان می شناسند. تنها دولتی که ممکن است با تو نزدیک شود، آمریکاست. تمام مسلمانان جهان لعن و نفرینت خواهند کرد. اگر طرف آمریکا نروی یک بدبختی داری و اگر با آمریکا کنار بیایی هزار بدبختی.

 

آقای احمدی نژاد!


سالی که در پیش رو داری سال سختی است. نه می توانی به سفر بروی، نه می توانی پا به دانشگاه بگذاری، نه می توانی به سفر استانی بروی و خودت هم می دانی که بدون نفت صد و پنجاه دلاری و بدون وجود بوش در کاخ سفید، دیگر نه می توانی پول به طرفداران نامه نویس بدهی و نه باج به حماس و حزب الله. از سوی دیگر مجلس نیز دستت را خوانده است، اگر در دولت قبلی دوازده وزیرت برکنار شد، در همین سال بزحمت بتوانی دولتی همراه پیدا کنی که بتواند رای اعتماد همین مجلس را بگیرد. بالاخره این مجلس هم وکلایش باید به میان مردم بروند. موجودات حقیر و خودفروشی مثل کوچک زاده که اگر به عنوان لباس شخصی ویژه در مجلس سایر نمایندگان را کتک نزند، فقط به درد مشاورت خودت می خورد، را کنار بگذار. کابینه تو از این مجلس هم رای اعتماد نخواهد گرفت و بعید نمی دانم که مجلس هشتم افتخار تصویب لایحه عدم کفایت سیاسی تو را از دست بدهد. اگر بنا باشد یک مصداق روشن و مشخص برای عدم کفایت سیاسی پیدا شود، توئی. دور قبل که با شکلات و شیرینی شروع کردی و با وعده نفت و سفره و مدیریت جهان آمدی، چنان شد که مردم وقتی دوره ات تمام می شد، همه جشن گرفته بودند، حالا که در دو ماه 360 کشته مخالفت های سیاسی، 160 کشته سوانح هوایی و 115 اعدام در دو ماه، فقط آغاز بهار تست، با این بهار، می خواهی زمستان را چه کنی؟

 

محمود خان!


دولت تو، و نه قوه قضائیه، مسوول کشتن مردم است. رهبری فرمان تیر داد و نیروی انتظامی تحت امر تو آدمهایی را با شکنجه به شهادت رساندند. مجلس رسما اعلام کرده که فرمانده پلیس تو مسوول جنایات کهریزک است. حالا می خواهی چه شعاری بدهی؟ می خواهی به جهانیان چه بگوئی؟ می خواهی از کشتار در کجا انتقاد کنی؟ می خواهی از آزادی در کجا دفاع کنی؟ می خواهی بگویی پیرو کدام خمینی هستی که همه نورچشمی هایش را آواره و زندانی کرده ای؟ می خواهی بگویی طرفدار کدام پابرهنه ای هستی که فقیر تر و بدبخت تر نشده است؟ کدام دولت مستکبر در دو ماه گذشته بیش از دولت تو آدم کشته است؟ اسرائیل؟ آمریکا؟ سودان؟ چین؟ ذهنت را خسته نکن. هیچ دولتی و هیچ گروه جنایتکاری چنین نکرده است که شما در این دو ماه کردید. ولی می دانی مساله چیست؟ بسیار تر از بسیار ایرانیانی را می شناسم که تا پیش از این فکر می کردند اگر تو بیایی از کشور بیرون خواهند آمد یا هرگز به ایران بازنخواهند گشت، اما هر روز یکی شان از من خداحافظی می کند و خبر رسیدنش به ایران را می دهد یا از ایران یکی تماس می گیرد و می گوید به هیچ رو حاضر نیست، حضورش را در این لحظه های تاریخی جنبش سبز و بزرگ ایران از دست بدهد. ایرانیان امروز نترس و شجاع و بی باک ایستاده اند تا نگذارند چهار سال دیگر از تاریخ را با حضور احمدی نژاد بنویسند.

 

آقای احمدی نژاد!


جوان تر که بودم پیری از پیران قوم، فلسفه تاریخ را برایم چنین می گفت که نادرشاه دو هفت سال حکومت کرد، هفت سالی را به مردم داری و مردم دوستی و هفت سالی را به جنایت و مردم کشی، به نظر می رسد هفت سال دوم نادر را آغاز کرده ای. گفتن این کلام دشوار است و دیدنش دشوارتر که مردمان کشورم در ترس و وحشت روزگار می گذرانند و جز تن شان هیچ سلاحی برای جنگیدن ندارند، اما این وضعی است که تو و آقای خامنه ای انتخاب کردید. تو حاضر نشدی بپذیری که مردم تو را نمی خواهند، و رهبر نظام حاضر نشد بپذیرد که رئیس جمهوری که مردم می خواهند، و او نمی خواهد، بر صندلی قدرت بنشیند. فاجعه همیشه از همین جا آغاز می شود.

 

محمود!


تو یک راه برای بازگشت داری. هنوز این راه بسته نیست. کسی نمی تواند تو را مجبور کند که رئیس جمهور باشی. از میان شورش و کشتار، یا فروپاشی حکومت، که سرنوشت محتوم وضع کنونی است، راه سومی را انتخاب کن. این راه به صلاح همه است، اگر تا یک ماه قبل فکر می کردی با کشته شدن بیست نفر و زندانی شدن پنجاه نفر و اعدام ده نفر همه چیز تمام می شود و چهار سال دیگر می توانی به بازی کودکانه ات ادامه دهی، حالا دیگر آن سبو بشکسته و آن پیمانه ریخته است. کشته ها بسیار شدند و مردم ناآرام تر. مردم خشمگین تر و پر انگیزه ترند، راستش را بخواهی هیچ راهی برای بازگشت و تعادل باقی نگذاشتی و کسی که بحران می سازد، عاقبت در همان بحران می سوزد.

 

واقعا چه ارزشی دارد که یک دولت دیکتاتور را اداره کنی؟ چه منزلتی دارد که مردم تصویر یک جنایتکار از تو داشته باشند؟ اگر فکر می کنی که این دولت به دولت امام زمان وصل می شود، اشتباه می کنی، لابد مراجع تقلید بهتر از تو می دانند آقای تو و آنها کی ظهور می کند. یادت نرود که جای هیچ افتخار و بزرگی برای خودت باقی نگذاشتی، نبودی، بی دلیل به جایی آمدی که بزرگتر از خودت بود و حالا می توانی بروی و ننگ بزرگتری را با یک انتخاب بهتر از بین ببری. نمی خواهم تصور کنم که تو در فاصله ای کوتاه با نابودی خودت و یک کشور و کشته شدن مردمی بسیار، نیاز به یک مشورت نداشته باشی. سالی دیگر خواهد رسید و همه ما این روزها را چون خاطره و خطری غریب خواهیم دید و تو بی هیچ افتخار و خدمتی خواهی رفت. هنوز یک راه باقی است. انتخابش کن.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:41 توسط دخترك شيريني فروش| |

سلام

شمال خوب بود؟

دیشب تو دلنوازان تا این ننه ی بهزاد می خواست با یکی صمیمی بشه و سر حرفو باز کنه می گفت شمال خوب بود؟

سوژه شدم رفت

امروز قبل کلاس زیست گیاه رفتیم با پگاه چایی نبات خریدیم.

اومدیم سر کلاس نشستیم که بخوریم.دیدیم استاد اومد.چاییه هم شدیدا داغ بود اصلا نمی شد لب زد بهش!

گذاشتمش رو میز که یه کم خنک بشه اومدم جزوه ام رو از کنارش بر دارم ، لبه ی جزوه ام گرفت به لیوانه خالی شد رو پام.

اولش نیست رو مانتو شلوارم ریخته بود حسش نکردم ، تحمل کردم.

یهو رسید به پام .وسط کلاس پا شدم داد زدم :

                             ســــــــــــــــــــــــوختـــــــــــــــــــــــــــم

کل کلاس برگشتن منو نگاه کردن ترکیدن از خنده

منم دستمو گرفتم به مانتوم دوییدم از کلاس بیرون

وقتی برگشتم هنوزم داشتن می خندیدن

بیشعورا ! خوب سوختم

استادم هی تیکه مینداخت

امروز شبکه ۱ آهنگ وطنم سالار عقیلی رو گذاشته بود

یهو خانواده با هم رفتیم تو موده غم

بابام که هر وقت این آهنگو می شنوه می گه همش فک می کنم حقمو خوردن

آهنگه رو که گذاشت اصلا همه جام سوخت.از تو دانشگاه هم بیشتر

به جونه خودم اینام می خوان مارو بسوزونن که این آهنگو می ذارن

این همه آهنگه ملی!

همین دیگه!تفنگتم زمین بگذار!

شمال خوب بود؟

دخترک شیرینی فروش

 

                                 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:4 توسط دخترك شيريني فروش| |

یکی گفت در زمان خسرو پرویز-

گرفتند آدمی را توی تبریز-

به جرم نقض قانون اساسی-

و بعض گفتمان های سیاسی-

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش-

قراری را نهاده با زن خویش-

که از زندان اگر آمد زمانی-

به نام من پیامی یا نشانی-

اگر خودکار آبی بود متنش-

بدان باشد درست و بی غل و غش-

اگر با رنگ قرمز بود خودکار-

بدان باشد تمام از روی اجبار-

تمامش از فشار بازجویی ست-

سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-

 

گذشت و روزی آمد نامه از مرد-

گرفت آن نامه را بانوی پر درد-

گشود و دید با هالو مآبی-

نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟

بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-

ملالی نیست غیر از دوری تو-

من این جا راحتم، کیفور کیفور-

بساط عیش و عشرت جور وا جور-

در این جا سینما و باشگاه است-

غذا، آجیل، میوه رو به راه است-

کتک با چوب یا شلاق و باطوم-

تماما شایعاتی هست موهوم-

هر آن کس گوید این جا چوب دار است-

بدان این هم دروغی شاخدار است-

در این جا استرس جایی ندارد-

درفش و داغ معنایی ندارد-

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم-

چو گردو داخل یک پوست هستیم-

در این جا بازجو اصلا" نداریم-

شکنجه ، اعتراف، عمرا" نداریم-

به جای آن اتاق فکر داریم-

روش های بدیع و بکر داریم-

عزیزم، حال من خوب است این جا-

گذشت عمر، مطلوب است این جا-

کسی را هیچ کاری با کسی نیست-

نشانی از غم و دلواپسی نیست-

همه چیزش تمامن بیست این جا-

فقط خود کار قرمز نیست این جا

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:4 توسط دخترك شيريني فروش| |

خبرگزاری محترم ایرنا در گزارشی درباره نحوه برخورد تظاهرکنندگان با موسوی و کروبی نوشت: «مردم به خودروی میرحسین در راهپیمایی آسیب زدند». و نوشت: «محافظ کروبی گاز اشک‌آور پرت کرد».
اگر اوضاع همین‌طور پیش برود احتمالاً گزارش ایرنا در چهار سال آینده از راهپیمایی‌های روز قدس چنین خواهد بود.

سال اول
میرحسین موسوی که با خودروی شخصی‌اش در میان تظاهرکنندگان حضور پیدا کرده بود تا با خودرو به آنها بزند، وقتی دید موفق نمی‌شود با پراید از روی مردم رد بشود، دستی خودروش را کشید. کتش را
در آورد و با قفل فرمان به جان تظاهرکنندگان افتاد. مهدی کروبی هم نعلینش را در آورده بود و با آن توی دهن یک یک تظاهرکنندگان می‌زد.

سال دوم
میرحسین موسوی که طی سال گذشته به فراگیری فنون رزمی فول‌کنتاکت جوجیتسو پرداخته در روز قدس با قمه به میان تظاهرکنندگان آمد و همه را خط خطی کرد. کروبی هم پول‌هایی را که از شهرام جزایری گرفته بود به راکی و بروس‌لی و ترمیناتور و فرانکی و جومونگ داده بود و آنها را برای دعوا با خودش به تظاهرات آورده بود. اگر بچه‌های پایین نبودند، اوضاع خیلی خراب‌تر از این که هست می‌شد.

سال سوم
میرحسین موسوی و مهدی کروبی که در سال گذشته با استفاده از انواع سلاح‌های سرد و گرم و ولرم به صورت شبانه‌روزی به جان مردم افتاده‌اند و نصف بیشتر مردم حتی طرفداران خودشان را کشته‌اند، امسال نیز همزمان با روز قدس به میان تظاهرکنندگان آمدند و طی یک اقدام ضد بشری، الباقی مردم ایران را هم شتند، بعد با کمال خونسردی در حالی که از نظر عمودی تا کمر در خون برگشتند.

سال چهارم
دیروز همزمان با راهپیمایی روز قدس باز هم میرحسین موسوی و مهدی کروبی به خیابان‌های شهر آمدند. این دو در حالی که تا دندان مسلح بودند در میدان انقلاب یکدیگر را ملاقات کردند. شهر خالی از سکنه را سکوتی محض فرا‌گرفته بود. باد خس و خاشاک را با زوزه‌ای عجیب جا به جا می‌کرد. یک بوته خشک خار در طول خیابان روی زمین قل می‌خورد. آن دو اسب‌هایشان را جلوی کافه بسته بودند و حالا در چشمان هم نگاه می‌کردند. باد تابلوی کافه را تکان می‌داد و صدای جیر جیر یکنواختی به گوش می‌رسید. این صدا در موسیقی «خوب، بد، زشت» ساخته انیور موریکونه گم می‌شد. هیچ کدام از دو مرد مسلح تکان نمی‌خوردند. سگ لاغر لنگی زوزه کشان از کنار آن دو گذشت و دور شد. آنها هنوز به هم چشم دوخته بودند.
کروبی: هی! میرحسین واسه چی اومدی توی خیابون؟
موسوی: ببین میتی! صد دفه گفتم تو باید از سر راه من بری کنار!
کروبی: هه! بشین بینیم بابا! تکون بخوری سوراخ سوراخت می‌کنم.
موسوی: اگه راست می‌گی اسلحه را کنار بذار. مث مرد بجنگ.
کروبی: باشه.
هر دو مرد سلاح‌هایشان را کنار می‌گذارند. هر کدام به اندازه یک وانت نیسان سلاح بغل دستشان تلنبار می‌کنند.
بعد به جان هم می‌افتند. گرد و خاک بلند می‌شود. دیگر نمی‌شود چیزی دید.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:44 توسط دخترك شيريني فروش| |

سلام

تولد شیخ اصلاحات مبارک

تو دانشگاه ما که کسی واسش تره خرد نکرد.

ایشاا... که نن جونش واسش تولد گرفته باشه

لمس شدم.حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم.

کاش زندگی می رفت رو دوره تند و سریع همه چی تموم میشد

خودش داره خیلی آروم میره

خسته شدم. از آدم ها ، از خودم ، از کارهام ، از سیلقه ام ، از علایقم  و از این عشق مسخره که هیچ وقت نفهمیدم  چرا این جوری شد.

از اینکه همه ی آدم ها رو دوست داشته باشم خسته شدم.

اصلا از دوست داشتن خسته شدم . از ماشین ها  ، آدم ها ، نگاه ها ، خیابون ها ، غریبه ها خسته  شدم.

از اینکه شب ها نمی تونم بخوابم خسته شدم . از سر درد خسته شدم .از خواب هایی که می بینم  - که همش عذابم می ده – خسته شدم.

از خندیدن خسته شدم . از ناراحت شدن و اخم کردن خسته شدم . از اینکه بی هدفم خسته شدم .

از تلقین خسته شدم . از رویاهام خسته شدم . از دفتری که برای نسل سوخته می نویسم خسته شدم.

از این فکر ها و کارای مسخره که خودم رو باهاش شاد نگه می دارم متنفرم .از این روزمرگی خسته شدم .

نمی گم زندگیم بده ، نمی خوام ناشکری هم بکنم .حاضرم 100 سال دیگه هم با بدترین شرایط هم زندگی کنم ، فقط سالم باشم .ولی آخه بدبختی اینه که سر دردم ولم نمی کنه.

چقدر بعضی آدم ها اعصاب خرد کنن.

از این چارچوبی  که زندگی ها داره بدم میاد.

می دونم که دارم کم میارم ولی می ترسم و جرئت ندارم.

می دونم که دیگه خوابم نمی بره ، می  دونم ثانیه هام نمی گذره

می دونم که گریه هام بی اثره

دلت از چشم های من بی خبره

دلم می خواد بازیافت بشم. یعنی فقط  فک کنم به همین درد می خورم.

فک کنم امروز به معنای واقیه کلمه به اسم وبلاگم شبیه  شده باشم.

واقعا چت مستم !

یه فال حافظ تو نت گرفتم یه شعری در اومد . شب که می خواستم بخوابم کرمم گرفت با خود دیوان حافظ هم یه فال بگیرم.

جالب بود.دقیقا همون شعری در اومد که ظهری تو نت واسم اومده بود.

بی خود نیست بهش می گن حضرت حافظ.

دو بیت اوله شعره این بود:

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم                  تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی، نمی دانم چه سر داری           به درمانم نمی کوشی، نمی دانی مگر دردم؟

معلومه که دردم رو نمی دونی! خودمم نمی دونم.

تنها چیزی که امیدوارم  میکنه اینه که می دونم یه خدایی وجود داره .کسی که همه کاراش رو حکمته.

واسه همین منتظر ادامه حکمتش موندم که ببینم به کجا می رسم.

دلم واسه روزهایی که بچه تر بود تنگ شده.چقدر خوب بود.

دلم واسه کلاس اول دبستان تنگ شده.

واسه روزهای که سر کلاس انار می خوردیم.لوحه نویسی می کردیم.واسه اون دیکته ای به جای نـ و بـ ، دوبار نوشتم نـ !

واسه همین 18.5 شدم.

یاد اون بسته های 10 تاییه نی که همیشه گم می شد.

واسه اون گلهای گنده ای که اول سال چسبوندیم رو مقنعه هامون.

واسه اون کیف هایی که وقتی از سر صف می خواستیم بریم سر کلاس ، صدای چمدون می داد که می کشیدیمش زمین.

واسه موزه ی دارآباد که  سالی 3 دفعه می بردنمون.

واسه دفتر روزنامه ها که باید با حروف تو روزنامه ها کلمه می ساختیم.

واسه درس پیچ و چرخ که فاطمه واسم از روش نوشت.

واسه معلم کلاس اولم که نصف فحش های زندگیم رو از اون یاد گرفتم.

واسه ناظممون که از معلممون خشن تر بود.

واسه اون دختره که از پرورشگاه کوچه بالایی مدرسه می اومد سر کلاس.

واسه نفهمیه خودم ، واسه شادیه خودم ، واسه پاکیه خودم ، واسه اینکه فقط دوستامو خانواده ام رو دوس داشتم.

واسه آن مرد که در باران آمد...

حرفهامو جدی نگیرین

دخترک شیرینی فروش

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:10 توسط دخترك شيريني فروش| |

سلام

خستمه

این همه گفتن دانشگاه دانشگاه ، دانشگاه خوبه ، اله بله جیمبله ، هیچ پخی نبود!

اه آدم دپسردگی می گیره

از دبیرستانم جوّش بدتره!

امروز استاده رفت که 5 دقیقه دیگه بیاد.رفت تا 45 دقیقه هم نیومد!

ما پاشدیم می گیم الاغا پاشین بریم خونه اسکل شدیم.همه پسرا می گن نــــــــــــــــــــــه نــــــــــــــــــــــه بچه ها بشینین

احمق ها

امروز رفتیم تو دست به آب ، الهام  داشت  یه فازی به صورتش می داد.زنه مسئول نظافت اومد تو دست به آب.

زنه : دستشویی ها بو میده؟

ما:نه

زنه : مطمئنین؟ پس دستشویی ها بو نمیده دیگه؟

ما : بــــــــله

زنه : باشه پس ، گفتم. بوی جسدها میاد

ما : جــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــد؟؟؟؟؟؟؟

زنه : آره دیگه همون بغله. مونده بو گرفته!

الهام که دستش رو صورتش خشک شد. دیگه بر نگشتیم ببینیم کدوم بغله .ترجیح دادیم بریم دیگه

یه پسره اس ترم بالای پزشکیه. قد بلندی داره یه قیافه ی یولی هم داره . خیلی با حجب و حیاست! تنها آدم دانشگاه همونه

مگه دانشگاه با همین آدما زنده باشه

فردام اندیشه و اخلاق داریم.

حوصله ی آدم سر می ره!

چقدر من این شعر محسن نامجو رو دوست دارم:

در سکوتی ماتم افزا ، من کناری و مرغ شیدا

با من دل خسته گوید : از چه بنشسته ای تو تنها؟

عشق یاری در دل دارم..

می دهد هر دم آزارم..

شکوه ها تا بر دل دارم...

می گریزم از رسوایی..

می ستیزم با تنهایی...

جام نوشین بر لب دارم...

مرغ شیدا بیـــــــا بیـــــا...

شاهد ناله ی حزینم شو

با نوایی به روز و شب ، همصدای دل غمینم شو

ای صبا گر شنیده ای راز قلب شکسته ام امشب

با پیامی به او رسان ، رهگذار دل حزینم شو

لحظه ای آسمان تو بنگر ، چهره ی ارغوانی ام

با غم عشق او خزان شد ، نو بهار جوانی ام

خیلی شعر فازیه!

دف هم توش می زنه

واسه این کلیپ های تبلیغاتیه عشقولیمون میر میری هم این آهنگه رو گذاشته بودن

وقتی می گه مرغ شیدا بیا بیا ، میر میری رو نشون میده

دعا کنین دانشگاهمون قابله تحمل بشه

دخترک شیرینی فروش
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:57 توسط دخترك شيريني فروش| |

ســـــــــــــلام

با کلی تاخیر عیدتون مبارک

دیدین آخر گول خوردیم،مثلا مجتهده واقعی ، منتظری صانعی بودن ها!عین خنگا به حرف صانعی هم عمل نکردیم!

حالا شب عید الکیه قبل اینکه اعلام کنن عیده ، من رفتم حموم! یهو فاطمه در زد گفت بدو بیا بیرون دارن الله اکبر می گن!

منم حوله ام رو پوشیدیم پریدم تو بالکن

مامانم فحشم می دادا  

خیلی خنده بود!

خلاصه خیلی فاز داد . اولش من منتظر شدم نسل سوخته بگه که من بعدش بگم!منم که یه مدت مدیدی بود الله اکبر نگفته بودم رو دلم مونده بود عربده می زدم!

خفه شدم دیگه  

تریپ الله اکبرا این بود:

-نسل سوخته:الله اکبر

-من:آخــــــی ، الله اکبر

-نسل سوخته: الله اکبر

-من: عزیــــــــــــزم ، الله اکبر

بله

راستی نسل سوخته با یکی دوست شده!خیلی خوشحالم  دلم واسش می سوخت تنها بود طفلی.داشت دپسرده می شد.امیدوارم که این مثه اون یکی دختره ان نباشه

24ام رفتم ثبت نام uni ، ماشاا... همه دختر!

فقط یه پسره بود که فک کنم شبه کنکور سراسری اسهال گرفته بوده نتونسته دانشگاه تهران قبول شه

قیافش شبیه کتاب بود

بعد دیدم واسم شیمی پیش دانشگاهی زدن نکبت ها! شیمیم رو 86% زدم.

خلاصه واسه خودشون نوشته بودن کلاسها از 28ام شهریور شروع می شه!! منم که اعتراض داشتم قرار شد 31ام برم دانشگاه.بعدم گفتم کدوم یولی از 28ام می ره سر کلاس!

رفتیم دانشگاه با فاطمه.زنه گفت نمی خواد بیای شیمی رو!

داشتیم می رفتیم خونه دیدم یا حسیــــــن ، میر حسین.. نه، دیدم همه کلاسها پر ، دانشگاه پر، همه کلاسها از همون 28ام تشکیل شده!!

به فاطمه گفتم امروز چند شنبه اس؟ گفت 3شنبه.دیدم به به 3شنبه اون ساعت کلاس فیزیک دارم!

خلاصه پاشدیم با هم رفتیم سر کلاس عکسم انداختیم

می خواستم از یه پسره خودکار بگیرم هر چی گفتم ببین ببین جواب نداد.هی گفتم اوی هوی الو آخر برگشت!

می خواست جفت پا بیاد تو حلقم

یه پسرم هست صداش کلفته شبیه لوله پولیکاست!

دیگه بهش میگیم پلیکا

خیلی با هم درگیریم.

آخر می گیریم هم دیگه رو می زنیم!

ولی خداییش این اولا دانشگاه خیلی انه

همه خانوم میشینن خودشونو می گیرن اه آدم می خواد بالا بیاره

اینقدر دلم واسه سر یه کلاس نشستن با نسترن و لیلا و شبنم تنگ شده

واسه مسخره بازی هامون..

به گه کشیدن دفتر و کتاب هم دیگه...

نامه نگاری هامون ، شعر هایی که می نوشتیم..

عکس گرفتن هامون سر کلاس...

ای بابا کاش نسترن حداقل تجربی بود.خیلی خوش می گذشت اگه پیشم بود

مثلا یه روز 7 صبح داشتم از کنار کمدهای دانشگاه رد می شدم.یه کمدی بود برای یه محسن نامی بود.

بعد یکی اومده بود با لاک غلط گیر روش بزرگ نوشته بود : کته کبابی با محسن ، لوبیا پلو با محسن...

نمی دونی چقدر اون لحظه خندیدم با اینکه خوابم بودم.بعد همه فکر کردن صبح نون پنیر عرق خوردم

به هر کی هم می گفتم که نمی خندید!

ولی اگه نسی بود نیم ساعت رو زمین غلط می زدیم !

خب سخته دیگه!از اول دبیرستان تا پیش همش با نسترن بودم.هی به همه چی می خندیدیم.

اینجا هیشکی پایه نیست.هی خودم واسه خودم می خندم!

امروزم که تولد عشقولیمون میر میری بود  یه سری جوان خلاق اومده بودند رو ورق A4 تبریک گفته بودند چسبونده بودند درو دیوار!

اینم عکسش:

دیشبم وایساده بودم دم پنجره داد می زدم میر میری، میر میری، تولدت مبارک!

هیشکی هم کاریم نداشت!

فقط یه وقت ها حسین رد می شد افسوس می خورد!

امروز سر نهار پلیکا اومده بود سلف دخترا راه می رفت.خیلی حرکت زشتی بود!

نمی دونم قصدش چی بود؟!

امروزم سر آز فیزیک به عنوان اولین اسکل تو تاریخ فیزیک جهان دستم یا کولیس ورنیه جر خورد!

نســـــــــــــــــی پاشو بیا uni ما

امروز سر کلاس ریاضی یارو داشت حضور غیاب می کرد.گفت آقای فلانی؟ (همونی که بهش گفتم هوی خودکار بده)

منم دیدم نیست یارو ، گفتم نیــــــست!

دیگه خیلی زشت شد.همه برگشتن نگاه کردن!

راستی نسی دیروز تو اختیاریه جنوبی بودم ساعت 8 شب.ابوذر رو دیدم

دم یه CD  فروشیه بود.داشت می رفت تو مغازه.منو دید برگشت.

کلی چپ چپ نگاه کرد تا عبور کردم!منم که همیشه نیشم باز، حالا فک کرد عاشق چش و ابروش شدم.با اون شلوار لی روشنش!

الان یکی غریبه بیاد این وبلاگو بخونه می گه دختره بلا نسبت ج.... است!

من چت کردم دیگه.گیر ندین!

راستی آهنگ سلام ستار رو هم پیدا کردین گوش بدین!

اینم باز یه کم داستانش آشنا می زنه!

جریانش اینه که ستار عاشقه یکیه، بعد آخرش می ره میبینه بارو جشن عروسیشه.بعدم این یه کلی ناراحت میاد الکی لبخند می زنه و می گه:

سلام ای کهنه عشق من! که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو ! عزیز دل ، سلام از ماست

بکش دل را ، شهامت کن.مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن.

بکن حرف مرا باور ، نیابی از من عاشق تر

نمی ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم دیگر

 

بعدم خوشحاله که دخمله خوشبخت شده!

نمی دونم شبیه این داستانو کجا دیدم!

دیگه دارم زر می زنما!

من برم دیگه!

دخترک شیرینی فروش دانشجوی روانی

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:37 توسط دخترك شيريني فروش| |


Design By : Night Skin